« کتاب صوتیshazde koochooloo 198x300 شازده کوچولو با صدای احمد شاملو   آنتوان دوسنت اگزوپری »

نام: شازده کوچولو

نویسنده: آنتوان دوسنت اگزوپری (Antoine De Saint Exopery)

مترجم: احمد شاملو

صدا: احمد شاملو

حجم: ۸۲ مگابایت

درباره داستان شازده کوچولو،گزیده‌هایی از داستان شازده کوچولو،درباره آنتوان دوسنت اگزوپری،درباره احمد شاملو در ادامه مطلب

cketab4 شازده کوچولو با صدای احمد شاملو   آنتوان دوسنت اگزوپریدانلود از لینک مدیافایر

***

«همین اثر را از این آدرس به صورت اورجینال تهیه کنید»

«این نسخه با نسخه‌ی تقدیم شده در سایت متفاوت و با صدای ایرج گرگین است»

درباره داستان شازده کوچولو:

داستان ساده و ژرف‏معناى شازده کوچولو را مهم‏ترین کتاب ادبیات کودکان در سده‏ى بیستم برمى‏شمارند و امروزه آن را در شمار کلاسیک‏هاى ادبیات فرانسه جاى مى‏دهند. شازده کوچولو داستانِ جادویىِ خلبانى ساده و معمولى است که در صحرا با شازده کوچولوى غریبى که از سیاره‏اى دور به زمین آمده، دیدار مى‏کند و پس از آشنایى تدریجى با دیدگاه‏هاى او به روشنگرىِ درون مى‏رسد. شازده کوچولو در صحبت‏هاى شگفتِ خود از زیستگاهش، از گل‏سرخ محبوبش، از آتشفشان‏هاى کوچک سیاره‏اش، و از ترس خود از رشد ویرانگرِ نهال‏هاى بائوباب بر خاکِ سیاره‏اش سخن مى‏گوید. داستان سفرش را به زمین براى خلبان بازمى‏گوید، از کسانى که دیده و از چیزهایى که شنیده براى او نقل مى‏کند، و در جریان این یادآورى‏ها هرآنچه را که براى زیستن و بودن در جهان مهم است، برمى‏شمارد. او با بصیرتى که نشان از درکِ عمیق‏ترین مضامین زندگى است به رهبر و مرشد خلبان بدل مى‏شود و با گفت‏وگوهاى ساده‏اش که بسیارى از آن‏ها شبیه به گزین‏گویه‏هاى نیچه است، فقر و محرومیتى را که ” آدم‏بزرگ‏ها” دچار آن شده‏اند، بر راوى آشکار مى‏سازد. آدم‏بزرگ‏ها از آن رو فقیر و محروم‏اند که توانایى جهان‏نگرى به شیوه‏ى کودکان را از دست داده‏اند. در سفر به سیاره‏ى هفتم یا زمین یک روباه صحرایى به مرشدش بدل مى‏شود و به او معناى “اهلى‏کردن” و نیازمند به دیگرى شدن را مى‏آموزد و یک مار به درک معناى مرگ یارى‏اش مى‏رساند.
این داستانِ تمثیلىِ شگفت‏آور هم بسیار خواندنى است و هم بسیار فکربرانگیز. کم‏تر کتابى همچون شازده کوچولو توانسته است هم کودکان و هم بزرگسالان را در سراسر جهان و در همه‏ى فرهنگ‏ها و تمدن‏ها این‏چنین مجذوب خود سازد. چند طرح مدادى و آبرنگ از نویسنده به‏جا مانده که نویسنده قریحه‏ى تصویرسازىِ خود را با آن‏ها به آزمون مى‏گذارد و از این آزمون سربلند بیرون مى‏آید. پس از این همه سال، شنیدن نسخه‏اى دیگر و ترجمه‏اى دیگر از این شاهکار بى‏بدیل نشان خواهد داد که این اثر هنوز هم مى‏تواند براى قلب دوستداران ادبیات در همه‏ى زمان‏ها و اعصار نوشته‏اى روزآمد باشد. دلیل این امر چیزى نیست جز رازآمیزىِ غریبى که متنِ این اثر از آن نصیب مى‏برد، و حتا در دیگر نوشته‏هاى سنت‏اگزوپرى به این شدت و حدت دیده و احساس نمى‏شود.

شازده کوچولو ترجمه‌های متعددی به زبان فارسی دارد که در این میان ترجمه‌های احمد شاملو (که وی نام مسافر کوچولو را برای ترجمهٔ خود برگزید)، محمد قاضی و ابوالحسن نجفی معروف‌ترند. همچنین احمد شاملو در سال ۱۳۵۹ نوار صوتی داستان مسافر کوچولو (شاهزاده کوچولو)را همراه با کتاب، با موسیقی گوستاو مالر (به آلمانی: Gustav Mahler)‏ منتشر کرد.

گزیده‌هایی از داستان شازده کوچولو:

- «من مسئول گلم هستم.»

- «آدم‌بزرگ‌ها، خودشان به‌تنهایی چیزی نمی‌فهمند، ولی این برای بچه‌ها ملال‌آور است که مرتب به توضیح دیگران گوش دهند.»

- «اگر کسی یک گوسفند درخواست کند، دلیل این‌است که او وجود دارد.»

- «روباه:انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی!»

- اگه آدم گذاشت اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه

- «تصویر یک گوسفند را برایم بکش!»

- «روباه: جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آن‌چه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ای!»

- «چیزی‌که بیابان را زیبا می‌کند، شازده کوچولو می‌گوید: چاهی است که جایی پنهان کرده‌است.»

- «روباه گفت: الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می کنم، آدم‌ها مرا. همه مرغ‌ها عین هم‌اند. به همین جهت در این‌جا اوقات به کسالت می‌گذرد ولی تو اگر منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.»

- «روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف‌ها می‌نشینی، من زیرچشمی نگاهت می‌کنم و تو لام تا کام هیچی نمی‌گوئی- چون کلمات سرچشمهٔ سوءتفاهم‌ها هستند- عوضش می‌توانی هرروز یک‌خرده نزدیک‌تر بشینی.»

- «روباه گفت: تو هنوز برای من پسربچه‌ای بیش نیستی مثل صدهاهزار پسربچه دیگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من برای تو روباهی هستم شبیه به صدهاهزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.»

- «شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی! روباه گفت: من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو. روباه گفت من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوجولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است یعنی علاقه ایجادکردن.»

- «شبانگاهان که به‌آسمان پرستاره می‌نگری، آن‌ها به‌تو تعلق دارند، گوئی ستاره‌ها می‌خندند، چون من روی یکی از آن ستاره‌ها زندگی می‌کنم، روی یکی از آن ستاره‌های خندان. ستاره‌ها فقط به‌تو تعلق دارند، همان ستاره‌هایی که می‌توانند بخندند.»

- «شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می‌خواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآورم.»

- «روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است.»

- «فقط بچه‌ها می‌دانند که در جستجوی چه هستند.»

- «من عاشق غروب خورشیدم. بیا باهم به غروب آفتاب نگاه کنیم.»

- «من مالک ستارگان هستم، جائی‌که پیش از من هیچ‌کس به‌تصاحب آن‌ها نیندیشیده بود.»

- «هرروز صبح پس از آماده‌شدن باید سیاره را هم آماده کنی.»

- «یک‌نفر به‌تنهایی هیچ‌چیز نمی‌داند.»

- «من اگر ۱۵ دقیقه وقت اضافی داشتم، آرام آرام به طرف چشمه‌ای می‌رفتم.»

- «آدم‌های سیاره شما، پنج‌هزار گل را در باغچه‌ای می‌کارند اما گلی را که می‌خواهند، آن میان پیدا نمی‌کنند…»

درباره آنتوان دوسنت اگزوپری:

«آنتوان دوسنت اگزوپرى» در روز بیست و نهم ژوئن سال ۱۹۰۰ میلادى در شهر «لیون» به دنیا آمد و در سى و یکم ماه جولاى منتهی به فاصله چهل و چهار سال، چشم از جهان فرو بست. وی در تابستان به دنیا آمد و در تابستان هم از دنیا رفت. وقتى که او متولد شد، تنها شش ماه از تولد قرن بیستم مى گذشت. نام اصلی او « آنتوان ژان باپتیست مارى روژ اگزوپرى» بود، اما در خانه او را « تونیو» صدا مى زدند. والدین « تونیو کوچولو» هر دو از تبار اصیل و اشراف زادگان ولایات بودند و به اعتبار اینکه « قوش» پرورش مى دادند و پرندگان کوچک را شکار مى کردند، به آنها « قوشى ها» مى گفتند.
سابقه تاریخى این خانواده به جنگ هاى صلیبى مى رسد. این خانواده در اصل متعلق به منطقه مرکزى فرانسه و ناحیه اى موسوم به « لیموزن» بودند. در شرح حال این خانواده چنین آمده که پدربزرگ پدر آنتوان همدوش «لافائیت» در جنگ هاى استقلال آمریکا جنگیده است. به « تونیو کوچولو» به خاطر طره تابدارش، خورشید شاه لقب داده بودند!
نام پدر اگزوپرى، ژان و نام مادرش، مارى بود. آنها در تاریخ ۸ ژوئن سال ۱۸۹۶ میلادى با هم ازدواج کردند. فرزندان اول و دوم آنها دختر بودند که به ترتیب نامشان را مادلن و سیمون گذاشتند. آنتوان، اولین فرزند پسر آنها در روز ۲۹ ژوئن سال ۱۹۰۰ میلادى به دنیا آمد.
دو سال بعد، یعنى در سال ۱۹۰۲ چهارمین فرزند خانواده که پسر بود به دنیا آمد و نامش را فرانسوا گذاشتند و سرانجام پنجمین فرزند خانواده و سومین نوزاد دختر خانواده در سال ۱۹۰۳ متولد شد و نامش را گابریل گذاشتند. گابریل نور چشم آنتوان بود و بسیار به او علاقه  داشت. طولى نکشید که مصیبت مرگ پدر خانواده، ضربه بزرگى به آنها وارد ساخت؛ بدین معنى که در غروب روز ۱۴ مارس سال ۱۹۰۴ پدر آنتوان اگزوپرى در ایستگاه راه آهن نزدیک املاک خانواده همسرش گرفتار حمله قلبى شد و در حالى که تنها چهل و یک سال داشت، فوت کرد! در این زمان، هنوز آنتوان چهار سالش تمام نشده بود. مارى مادر جوان و بیوه که در این موقع تنها ۲۸ سال داشته و درآمد ثابتى هم نداشت، با پنج فرزند کوچک، روزگار سختى را آغاز کرد.
آنتوان تحصیلات اولیه را در مدارس نخبه کاتولیک گذراند. در مدرسه بچه ها او را تاتان صدا مى زدند. معروف است که تاتان قبل از شروع کلاس براى بار دوم صبحانه مى خورد!
وی قصد داشت وارد دانشکده نیروى دریایى شود، ولى در امتحان ورودى موفق نشد و به ناچار رشته مهندسى معمارى را انتخاب کرد. در اوایل دهه بیست میلادى، به هوانوردى روى آورد و متوجه شد که این دقیقاً همان حرفه مورد علاقه اوست و تا هنگام مرگ همچنان هوانورد باقى ماند. اگزوپرى نخست در غرب آفریقا و سپس در آمریکاى جنوبى به عنوان بخشى از وظایفش، جان خود را به خطر انداخت؛ تا آنجا که دوبار دچار سوانح هوایى وخیمى شد و به طور معجزه آسایی نجات یافت. در یکى از این دو حادثه، نزدیک ترین دوستش، مرمو به هلاکت رسید و او به شدت متاثر شد. اگزوپرى اولین امتحان دانشگاهى خود را در ژوئن سال ۱۹۱۶ در سوربن گذراند و تنها دو نفر در آن امتحان قبول شدند، که یکى از آن دو نفر بود. از همان دوران نوجوانى، تحمل اش نسبت به ناملایمات محیط و رفتار شاگردان مدرسه چشمگیر بود. شاگردان مدرسه وقتى نمى توانستند او را به خاطر شوق بی حدش به نوشتن مسخره کنند، چیز جدیدی پیدا مى کردند که معمولاً به شوخى کثیفى ختم مى شد. مثلاً دماغش دستمایه خوبى بود، آن را به شیپور تشبیه مى کردند و به او مى گفتند : « نمى خواهى کمى براى ما شیپور بزنى؟» و براى بیشتر اذیت کردن به او مى گفتند : « وقتى بارون میاد، سرت را پایین نگهدار! ممکنه شیپورت خیس بشه!» آنتوان به این طعنه ها اعتنایى نمى کرد و واکنشى نشان نمى داد.
اگزوپرى معتقد بود : « آنچه مرد را زنده نگه مى دارد، قدم برداشتن و به جلو رفتن است، حتى اگر به پرتگاه ختم شود، پس یک قدم دیگر، یک قدم دیگر لازم است، براى قدم هاى دیگر. همیشه قدم هایى براى برداشتن هست، فقط باید به پیش بروى »!
اگزوپرى واقعاً عاشق کارش بود و اغلب به گفته یکى از اندیشمندان اشاره مى کرد که : « اگر کارت را دوست داشته باشی، به پایدارترین شادى هاى زمین دست یافته اى». اگزوپرى مى گفت : هواپیما وسیله است، نه هدف. کسى جان خود را براى هواپیما به خطر نمى اندازد؛ همان طور که کشاورز تنها براى نفس شخم زدن، شخم نمى زند. هواپیما وسیله اى است براى گریختن از شهرها و اگزوپرى مى گفت …» پرواز کارى مردانه است، عظمت حرفه پرواز در این است که مردان را به یکدیگر پیوند مى دهد و به ایشان مى آموزد که نعمت حقیقى در زندگى، داشتن رابطه با انسان ها است، نه تملک اشیاى مادى». اگزوپرى به شدت عاطفى بود. روزى در نامه اى به مادرش نوشت : « دنیا را گشته ام ، روزهاى سختى را گذرانده ام، اما تمام آن سال ها و شادى ها ارزش یک نوازش مادرانه تو را نداشت».
در سن ۲۱ سالگی، به عنوان مکانیک در نیروی هوایی فرانسه مشغول به کار شد و در طول دو سال خدمت خود، فن خلبانی و مکانیکی را فرا گرفت؛ چنان که از جمله هوانوردان خوب و زبردست ارتش فرانسه به شمار می‌رفت. وی به مدت چندین سال در راههای هوایی فرانسه- افریقا و فرانسه- امریکای جنوبی پرواز کرد. در سال ۱۹۲۳ پس از پایان خدمت نظام به پاریس بازگشت و به مشاغل گوناگون پرداخت و در همین زمان بود که نویسندگی را آغاز کرد.
در سال ۱۹۳۰ بار دیگر به فرانسه بازگشت و در شهر آگه که مادر و خواهرش هنوز در آنجا اقامت داشتند، عروسی کرد. شهرت نویسنده با انتشار داستان « پرواز شبانه» آغاز شد که با مقدمه‌ای از آندره ژید در ۱۹۳۱ انتشار یافت و موفقیت قابل ملاحظه‌ای به دست آورد. حوادث داستان در امریکای جنوبی می‌گذرد و نمودار خطرهایی است که خلبان در طی طوفانی سهمگین با آن روبرو می‌‌گردد و همه کوشش خود را در راه انجام وظیفه به کار می‌برد.
در سال ۱۹۳۹ اثر معروف اگزوپری به نام « زمین انسان‌ها» برای نخستین بار منتشر گردید و از طرف فرهنگستان فرانسه موفق به دریافت جایزه شد. پس از شکست فرانسه از آلمان در سال ۱۹۴۰، اگزوپرى به نیویورک رفت و در آن شهر بیش از دو سال به نوشتن مشغول بود، اما به هنگام گشایش جبهه دوم و پیاده شدن قوای متفقین در سواحل فرانسه، بار دیگر با درجه سرهنگی نیروی هوایی به فرانسه بازگشت. در۳۱ ژوئیه‌ ۱۹۴۴ برای پروازی اکتشافی بر فراز فرانسه اشغال شده، از جزیره کرس در دریای مدیترانه به پرواز درآمد، و پس از آن دیگر هیچگاه دیده نشد. دلیل سقوط هواپیمایش هیچگاه مشخص نشد، اما در اواخر قرن بیستم و پس از پیدا شدن لاشه هواپیما، اینطور به نظر می رسد که برخلاف ادعاهای پیشین، او هدف آلمانها واقع نشده است. زیرا اثری از تیر بر روی هواپیما دیده نمی‌شود و به احتمال زیاد، سقوط هواپیما به دلیل نقص فنی بوده است.
اگزوپرى در ارتباط با جنگ عقیده جالبى داشت و مى گفت :
«نباید درباره کسانى که به جنگ مى روند، شتاب زده قضاوت کرد، بلکه اول باید وضع شان را درک نمود».
از نظر او، کسانی به جنگ می روند که خوی وحشی گری داشته باشند. در بازگشت از صحنه جنگ بیان داشت: « فداکارى هایى که طرفین جنگ در دفاع از برداشت خود از حقیقت مى کنند، به مراتب از محتواى اید ئولوژى آنها مهمتر است».  او بر این اعتقاد بود که بحث کردن بر سر ایدئولوژى فایده ای ندارد، زیرا می توان ثابت کرد که همه ایدئولوژى ها درست اند، اما در عین حال مى بینیم که همه آنها مخالف یکدیگرند و این گونه بحث ها امید نجات و رستگارى انسان را به یأس تبدیل مى کند؛ در حالى که آدمى همه جا نیازهاى یکسان دارد. به همین دلیل، اگزوپرى به هیچ ایدئولوژى معینى گرایش نداشت. وقتى هواپیمایش بر فراز مدیترانه ناپدید شد، دوستانش چند صفحه ماشین شده از نوشته هاى « تیار دوشاردن» را در منزلش  پیدا کردند. اگزوپرى پیرو مکتب پاسکال بود و هر جا که می رفت، حتی در سفر، کتاب پاسکال را  به همراه داشت. وی اهمیت مذهب را به خوبى درک مى کرد. مذهبى که در آثارش دیده مى شود، از نوع مذهب جنجالى، بدهیبت و چندش آور نیست.
اگزوپرى براى دوران کودکى احترام عمیقى قائل بود. در سال های اقامتش در نیویورک ( ۱۹۴۳) ، کتاب « شازده کوچولو» را براى کودکان به رشته تحریر درآورد. ماجراى شازده کوچولو ادیبانه و غریب به نظر مى رسد : بچه شیطانى است که از گوشه اى دور در عالم هستى به خاطرعدم تفاهم با گل سرخ دردسرساز، سیاره خود را ترک کرده ، راه غربت ها را در پیش مى گیرد ، به سوى مکان هاى ناشناخته حرکت مى کند و با شتاب به سوى منطق انسان های بالغ در شش سیاره همسایه پیش می رود. آدم هایى که در این سیاره ها زندگى مى کنند، یکى از یکى مضحک تر بوده، مایه تمسخر و خنده می باشند. شازده کوچولو در صحرا فرود مى آید و با هوانوردى که راوى قصه است، آشنا مى شود و پیش از آنکه در هواى رقیق ناپدید شود، درس هاى سودمندى از یک روباه مى گیرد. این کتاب آشکارا نماینده عروج، عزیمت، جدایى و مرگ اگزوپرى است. علاقه اگزوپرى به خلق شازده کوچولو از اینجا ناشى می شد که مى گفت :
« مدت زیادى میان آدم هاى بزرگ زندگى کرده ام و آنها را از نزدیک دیده ام، اما چیز زیادى از آنها یاد نگرفتم».
خالق شازده کوچولو در دنیاى بزرگ ترها تنهاست و بسیار تنهاست.

منبع: ره‌پو

درباره احمد شاملو:

احمد شاملو، ۲۱ آذر سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آم.

وی دوره کودکی را به خاطر شغل پدرش که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جایی ماموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت، سمیرم، اصفهان، آباده و شیراز گذراند.

شاملو شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب، مترجم و روزنامه‌نگار بود و تخلص وی الف. بامداد بود.

شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه ‌است.

شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو روی آورد، اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌صورت پیشرو، سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد.

از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.

شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران است.

آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شده‌است.

احمد شاملو دوم مرداد سال ۱۳۷۹ درگذشت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

برخی از آثار احمد شاملو:

آهنگ های فراموش شده

آهن‌ها و احساس

قطعنامه

هوای تازه

باغ آینه

آیدا در آینه

آیدا درخت و خنجر و خاطره

ققنوس

مرثیه‌های خاک

شکفتن در مه

ابراهیم در آتش

دشنه در دیس

ترانه‌های کوچک غربت

مدایح بی صله

برآستانه

منبع : همشهری آنلاین